نوشتهشده به وسیلهی: Mehrdad در: جولای 24, 2009
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني…
من درد مشتركم
مرا فرياد كن
*
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست
در خلوتِ روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان,
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترينِ زندگان بوده اند
شاملو، شاعر اعتراض، شاعر عصر ما، شاعر همهی نسلهای معترض، شاعر همهی معترضان تاریخ…
امروز سالمرگ شاملوست، سال ۱۳۷۹، ۹ سال پیش او را از دست دادیم، اما نه از دست ندادیم، تا روزی که کسی باشه و اشعارش رو بخونه، زندهاست، شاملو زندهاست! زندهترین زندگان، تا روزی که ستمی باشد و اعتراضی، صدای فریاد اعتراض شاملو بلند خواهد بود…
(تو پرانتز: به خاطر ارادتی که به این بزرگمرد تاریخ مبارزه و آزادی دارم، تصمیم گرفتم امروز از او بنویسم.)
بطور کاملتر میتوانید مقالهی احمد شاملو در ویکیپدیای فارسی را بخوانید. نمیدانم دقیقا چند سال پیش با شاملو آشنا شدم، اما میدانم با شاملو بود که با شعر آشنا شدم.
۲۰ آذر ۱۳۰۴ در تهران متولد شد، و دوم مرداد ۱۳۷۹ در کرج درگذشت، مدفنش در گورستان امامزاده طاهر کرج است. (یکبار به همراه دوستان در سال ۱۳۸۳ بر سر مزارش رفتیم)

اگه حافظهام خوب یاری کنه این سنگ قبری بود که ما دیدیم! آخه شعبون بی مخ ها تا بحال بارها به مقبرهی شاملو حمله کردن و سنگ قبرش رو شکستن! ممکنه امروز چیز دیگهای ببینین! (مسخرهاس نه!؟)
شاملو از ابتدای جوانی فعالیتهای سیاسی در راه آزادی را آغاز میکند، اشعار اعتراضی شاملو از همان جوانی پر مغز و کوبنده بودند! یکی از بهترین اشعار اعتراضی او با عنوان قصیده برای انسان ماه بهمن، به مناسبت ۱۴ بهمن سالگرد قتل دکتر ارانی در زندان به دستور رضاخان، در بهمن ۱۳۲۹ سروده شد! این شعر که خطاب به دیکتاتور زمانش رضاخان است. اینگونه آغاز میشود:
تو نمي داني غريو يك عظمت
وقتي كه در شكنجة يك شكست نمي نالد
چه كوهي ست!
تو نمي داني نگاه بي مژه محكوم يك اطمينان
وقتي كه در چشم حاكم يك هراس خيره مي شود
چه دريائي ست!
تو نمي داني مردن
وقتي كه انسان مرگ را شكست داده است
چه زندگي ست!
تو نمي داني زندگي چيست، فتح چيست
تو نمي داني اراني كيست
و نمي داني هنگامي كه
گور او را از پوست خاك و استخوان آجر انباشتي
و لبانت به لبخند آرامش شكفت
و گلويت به انفجار خنده ئي تركيد،
و هنگامي كه پنداشتي گوشت زندگي او را
از استخوان هاي پيكرش جدا كرده اي
چه گونه او طبل سرخ زندگيش را به نوا درآورد
در نبض زيراب
در قلب آبادان،
…
در سال ۱۳۳۲ بعد از کودتای ۲۸ مرداد با بسته شدن فضای سیاسی ایران، شاملو هم بازداشت شده، به مدت یکسال و چندماه زندان را تجربه میکند.
بعضی از اشعار اعتراضی شاملو دربارهی دوستان و همرزمانش بوده، اما به گفتهی خودش بعدها این اشعار به همهی مبارزان راه آزادی تعمیم داده شد، از جمله همین شعر «قصیده برای انسان ماه بهمن» یا شعر «مرگ وارطان» که برای وارطان سالاخانیان سروده شده، اما برای عبور از سد سانسور، بجای وارطان از اسم نازلی استفاده شد:
شاملو پس از کودتای ٢٨ مرداد وقتی در زندان بود با وارطان سالاخانيان آشنا شد . وارطان در آن زمان يک شکنجه جهنمی را تحمل کرده بود. چندی بعد يکی ديگر از اعضای حزب توده که دستگير شد از او نام برد . وارطان بار ديگر زير شکنجه رفت ولی لب از لب نگشود تا جانش از جسمش پرواز کرد . شاملو که هم بند وارطان بود شعر وارطان سخن نگفت را سرود که ابتدا برای گذر کردن از سد سانسور ، نازلی جای وارطان نشست و به قول شاعر « شعر را به تمامی وارطان ها تعميم داد.»
از ویکیپدیا
شاملو را بیشتر به اشعار اعتراضی و حماسی میشناسند، اما شاملو در شعر عاشقانه هم دستی داشت، مخصوصا اشعاری که برای همسر و عشق آخرش آیدا سرکیسیان سروده، اشعاری که اکثرا در دو دفتر آیدا، درخت و خنجر و خاطره و آیدا در آینه منتشر شدهاند.
-«کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود/ انسان با نخستين درد/ – در من زنداني ستمگري بود که به آواز زنجيرش خو نمي کرد- / من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.» عاشقانه يي به نام «آيدا در آينه». نخستين باري که شاملو اين شعر را برايتان خواند به ياد مي آوريد؟
امکان دارد به ياد نداشته باشم؟ «آيدا در آينه» را که نوشت در خانه خيابان ويلا با مادر و خواهرهايش زندگي مي کرد. يک روز 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن ميزي گذاشته بود. روي تخت نشستم و آيدا در آينه را روي ديوار ديدم، با خطي زيبا، با مداد و بدون قلم خوردگي، مرتب روي گچ ديوار سپيد نوشته شده بود. حيران شده بودم. ناگهان آمد تو ديد دارم شعرش را مي خوانم.
-واکنش شاملو در آن لحظه چه بود؟ (آيدا با حرارت به اين سوال پاسخ مي دهد.)گفت ديشب يکهو بيدار شدم و خواستم شعر بنويسم کاغذ دم دستم نبود روي ديوار نوشتم.
گفتنی بسیار است…
یکی از اتفاقات خوبی که در مورد شاملو افتاده خواندن و ضبط بعضی از آثارش بر روی نوار کاست بوده، که امروز ما میتوانیم اشعارش رو با صدای خودش بشنویم.
بعضی از منتقدان تنها شاعر موفق در شعر سپید یا شعر منثور را «شاملو» میدانند! از همین روست که بعضی این سبک را «شعر شاملویی» میخوانند.
***
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست.
روزی که دیگر درهای خانهشان را نمیبندند
قفل
افسانهایست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است.
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگیست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانهایست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم…
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
جولای 26, 2009 در 1:04 ب.ظ
خیلی مفید بود خیلی استفاده کردم
موفق باشید
تم جدید هم مبارک