Posted by: Mehrdad on: جولای 24, 2009
قصه نيستم كه بگويينغمه نيستم كه بخوانيصدا نيستم كه بشنوييا چيزي چنان كه ببينييا چيزي چنان كه بداني…من درد مشتركممرا فرياد كن*درخت با جنگل سخن مي گويدعلف با صحراستاره با كهكشانو من با تو سخن مي گويمنامت را به من بگودستت را به من بدهحرفت را به من بگوقلبت را به من بدهمن ريشه هاي [...]
Posted by: Mehrdad on: آگوست 7, 2008
….
و چنین است و بود ، که کتاب لغت نیز، به بازجویان سپرده شد
تا هر واژه را که معنایی داشت، به بند کشند
و واژگان بی آرش را، به شاعران بگذارند
و واژه ها به گنهکار و بیگناه تقسیم شد
به آزاده و بی معنی
سیاسی و بی معنی
نمادین و بی معنی
ناروا و بی معنی
و شاعران ، از بی [...]
Posted by: Mehrdad on: ژوئن 2, 2008
هرگز از مرگ نهراسيدهام
اگرچه دستاناش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزمينيست
که مزد ِ گورکن
از آزاديي ِ آدم
افزون باشد.
جُستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن ِ خويش
باروئي پيافکندن ــ
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.
شاملو
Posted by: Mehrdad on: دسامبر 11, 2007
همیشه همان؛ اندوه همان
تیری به جگر در نشسته از سوفار
تسلای خاطر همان؛
مرثیه ای ساز کردن
غم همان و غم واژه همان
نام صاحب مرثیه دیگر،
همیشه همان، شگرد همان
شب همان و ظلمت همان
تا “چراغ” هم چنان نماد امید بماند
راه همان و از راه ماندن همان
تا چون به لفظ [...]